تبليغاتX
http://www.man-va-gham.blogfa.com/

http://www.man-va-gham.blogfa.com/

دل سوخته

مهربانی

یک دو گاه آهسته تر

بچه دل خفته است

در کنار باغ گل

در میانه لاله ها

در زمین مهربانی های دوست

در همان جایی که اصلش بودن است

باز هم شعری بگو

از زمان هایی قدیم

از تمام قصه ها

از دورویی های دهر

از نگاه خسته پیران شهر

از برودت های قلب ناکسان

از گرفتن تا شکستن های زور

مهربانی ها نما

شاید او آید ز دور

از همان راهی که روزی رفته است

باز گردد مهربانی های دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 19:33  توسط فراهانی  | 

روستایی

روستایی دارم در دل کوهستان

با زمستان پر از برف و بهاری زیبا

فصل پاییز قشنگ آراسته به رنگ دلخواه

همچو رنگین کمان خورشید

چقدر خوش بویند پونه های لب جویش

چه تماشایی غنچه های بادام

دختران و پسران دست در دست هم

میروند پایکوبان به تماشای بهار

مردمانش همگی ساده تر از ساده

زندگی گذرانی زیباست

روز های خوب تابستانی ترا می خواند به باغی پر از خوشه های انگور

در نگاهت همه جا چو بهشتی زیبا رخ گشوده

گذری نرم در میان همه ی رویا ها ، باغ را چقدر زیبا کرد

چشم را باز کنیم و بخندیم با صبح

آن زمانی که بهار می رود تا گل آراید جان

کوچ مستانه باغ ازبهار تا زمستان

فصل در فصل به رنگی همانند

کودکی تا به جوانی ، از جوانی به میان سالی ، در نهایت پیری

گام بر میدارد ، هر لحظه این عمر تماشا دارد

گاه بی برگ ، گهی سبز چو مخمل و گهی زرد همچو پاییز ، در آخر به زمستان برساند خود را

چرخه عمر در روستایم عریان پیداست

و در این روستا زندگی آرامست

همه جا نقش رویا دارد

این همه زیبایی ، این همه فصل در آخر به بهار آویزند

ه.م فراهانی ۸/۵/۸۹

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 11:35  توسط فراهانی  | 

باور کنیم

 برای چه کسی نوشتم این همه نامه را

اونی که اصلا مرا نمی شناسد

و نمی داند که من از تبار کوچم

اگر می دانست که از تبار کوچم

مرا می فهمید  باور کنیم

چون در یک صبح گاه بهاری همانند باران بهاری بارید و رفت

زمین را برای روییدن ساخت و گذشت

رودها را برای جریان زندگی ساخت

و خود گذشت از دشت شقایق بدون این که بداند چه می خواهد

امروز آمده است تا بگوید هستم

در این بادیه پر از مستی

باور کنیم که هست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 0:16  توسط فراهانی  | 

حصار

این جا حصار نیست

دیوار نیست

باغی پر از گل است

در لابه لای بوته گلهای زندگی

این باردرد نیست

این بار غصه نیست

این زندگی دوباره روی خوشی را نشان نمود

تا پر کشد از دیوار نیستی

روی آورد به باغ هستی

فریاد بر کشید

هستیم بوده ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 9:28  توسط فراهانی  | 

می طلبد

می طلبد که عمر را

به پای دلدار نهی

می طلبد که باغ را

بدست لاله بسپری

می طلبد که دل را

از کف خود برون نهی

می طلبد که یار را

روی دو چشم جا نهی

می طلبد که دشت را

پز گل و گیاه و رقص

همچو زمین صاف صاف

رها ز غصه های درد

با خود از این صحنه بری

ه.م

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 8:16  توسط فراهانی  | 

آشتی

 وقتی که قهر را بهانه خود می کند دلم

فریاد می زند از درد روزگار

از کوچه های خلوت وانتظار دور

از نارفیق های این دوره و زمان

از حرف های بی ربط

از قصه های تلخ نابلدی

از گفته های نا گفته

از راز های سر به مهر

از آنچه که نباید دمی زنیم

کی می توان آشتی نمود

با این همه غزیب های دوست نما

باور کنیم این دشت پر گل است

باور نمی کنم

در این زمان در این میان

با این همه ریا

با این همه دو رنگی و با این همه دروغ

این زندگی دوباره رنگی به خود زند

این آشتی هم دردی دوا نمی کند

باور کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:1  توسط فراهانی  | 

بوته های خشک

 در میان بوته های خشک دشت

لاله های مرده پنهان می شوند

لاله های مرد از جور زمان

خویشتن آلوده این دشت کین

کی توانندی نمود

در کجا های غریب زندگی

نقش خود بازی کنند

آن زمانی که میان دشت خون

لاله های رقصان به بازی می شوند

کی کجا ما را پرستاری کنند

عاشقان هنگام رقص عاشقی

 قصه های تلخ را انشا ء کنند

در میان بوته های خشک دشت

خون مردان خدا پنهان شود

تا که در روز مبادا جان شوند

عشق را معنا کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 9:10  توسط فراهانی  | 

احساس

زیبا چو گلی روی تن رویا بود

قاب عکسی بدست

خالی از احساس

با نگاهی سرد به کلامی زیبا

وسط باغ بلورین گل ناز ،  شنا هم می کرد

با تن خسته آب ، داشت بازی می کرد

گوش می داد ، به صدای چشمه ساران بلند فردا

 چشم می دوخت به فردای همه تنهایی

لحظه ایی شاد ولی همه چیزش غمگین

خسته تر از گل یاس به سحر می خندید

جانمازش پهن ، وسط باغ دلش

سجده می کرده به اندازه دریا ها

سر سجاده خود عشق را به نوازش می خواند

وقت تکبر بلند احرام نقش دریا می زد

به سر وصورت دنیا خواهی

به خودش می گفت ، این بار در منا می خوابم

تا سحر دیده به روی رخ زیبا و کمال مستش ،  بگشایم

ولی این بار بیشتر زمزمه کرد با دل تنهایش

سحر آمد ولی خواب نرفت

عکس این حادثه رخ داد ولی

دید صورت زیبایش در طلوع خورشید

با خودش گفت:خواب سحری زیبا بود 

این چنین مست شدم

این چنین واله وشیدا شده ام

جام بنهاده و رقصم آغاز

قصه فاصله هایم کوتاه

دیدگانم شده باز

گل رخصار دلم می بینم

چقدر زیباست

دل دریایی دوست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 18:30  توسط فراهانی  | 

به یاد دوست

همین قدر کفایت که دل بهاری شد

میان دشت بلور

میان باغ پر از گل

به وقت دیدن یار

به موسم باران

زمان خندیدن به لاله های فرو رفته در غم هجران

بهار می دهد آواز آشنایی را

به مرغکان سحر خیز

به عاشق دل آرام از نگاه وامید

امید دیدن یار به وقت گل چیدن

همین قدر کفایت که مست او شده ام

همان که هم نفسم بود وقت تنهایی

همان که یارم شده به وقت طلوع

همان که راه سجد ه و سجاده را نشانم داد

برای دیدن روی چو ماه گل رویان

به باغ لاله شدم

یکی میان همه اشک بر لبان جاری

ز هجر و دوری دل

دگر امید دادش که مست خواهی شد

به وقت گل رویان

و دشت را به سلامت توان رفتن

و عشق را رها کن به وقت دور شدن

ز مقصد و هستی

بیا دوباره رقم زن تو نقش دلداران

بگو به دوست که ما مست این رخ مستیم

بیا دوباره به ما وعده جوانی ده

در آن زمان که همه خسته از زمانه شدیم

و دوستی را نشانه ایی دیگر

بنا نما تا که ما رها گردیم

از این همه درد

و پر بگشایم به سوی دل داران

و عشق را زمزمه کنم در نماز صبحگاهی

به یاد دوست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 9:48  توسط فراهانی  | 

جای فرشتگان

در وادی کلام سخن ها گفته شد

مضمون عاشقان چو غریبانه گفته شد

هر عشق واژه ایی ز خود آورد به روزگار

این روزگارخوش چه صمصمانه گفته شد

پیوند قلب به قلبی که جریان زندگیست

بنگر که از چه رو چه صمیمانه بسته شد

دستان هم گرفته به پرواز ز شوق عشق

این بسته دست ها چه صمیمانه بسته شد

مهر کسی بدل چو فتد وای بر کلام

جای کلام رفته و نقشی ز دیده شد

گر دیده دید معنی عشقی دوباره را

تفسیر از کلام در این خانه دیده شد

وقتی صدای قلب صدایت کند مدام

غایب ترین واژه در این باره خوانده شد

مهراب عشق جای دعای فرشتگان

جای فرشتگان خدا قلب خوانده شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 8:50  توسط فراهانی  |