|
|
|
|
آواز عاشقانهي ما در گلو شكست مرحوم قیصر امین پور + نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 توسط سارا |
چه غمی است بی هم زبونی ... خدایا ... در این نمیه شب صدایم رو بشنو و یاریم کن غصه های نادیده ام و ناله های ناشنیده ام چه مظلومانه در مرداب تهمت های آدمهای پست پوسیدند و مردند... خدایا! موهبت های فراوانی به من بخشیده ای و از خطاهای بسیارم درگذشته ای پس متبرکم کن تا بیاموزم ، ببخشم و درگذرم و قلبم هیچ نفرتی را در خود نگاه ندارد. + نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 توسط سارا |
اینجایم ... بر تلّی از خاکستر ... پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را ... تکان می دهم. از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوشحال که هنوز معمای سبزی رودخانه ازدور برایم حل نشده است . آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم ... سال هاســـــت که مُـــرده ام . + نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 توسط سارا |
دنیایم خالی شده از رنگ ها از صداها از نگاهها درست بگویم از آدمها توان مقابله برایم نمانده پاروها را رها کرده ام و تن به جریان این آب کدر داده ام تا مرا به هر کجا که میخواهد ببرد آری ! دیگر آموخته ام که هیچ چیز در این دنیا تغییر نخواهد کرد و ما چه ساده ایم که فکر میکنیم میتوانیم دنیا را عوض کنیم چه ساده ایم که گمان میکنیم تفاوتی در آدمها هست چه ساده ایم که گمان میکنیم خوبی و بدی با هم فرق دارند ! آری ! آموخته ام که باید همان باشم که از من ساخته اند برایم تفاوتی ندارد سیاهی شب و روشنایی روز . برایم تفاوتی ندارد سوز و سرمای زمستان با ماسه های داغ ساحل در ظهر یک روز تابستانی همه چیز برایم یکسان است گریزی نیست گریزی نیست از تسلیم روزگار شدن
+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 توسط سارا |
|
| ||||||